تبليغاتX
دل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

 

 

 

عشق یعنی حسرتت پاینده باد!!!

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 0:56 توسط فرشید بخشی |

گاهی به امید روزی نگاه می کنم که در آن خوشحالم، گاهی مغموم و نا امید، گاهی پوچ، گاهی دلشکسته.

هر کدام حسی در من ایجاد میکند.

گاهی ناراحت، گاهی عصبانی، گاهی هم عصیان، شکوه، شکایت.

هر دمی از روز در یک احساس جدید، یک فقر درونی در من، احساسم را بالا و پایین میکند، گاهی مشکند و گاهی ترمیم میکند.

صبح احساس پوچی، ظهر احساس فقدان هدف، عصر کمی خوشحال آن هم به خاطر آرامش غروب خورشید، شاید هم به خاطر تفریح، یا اینکه به خاطر تنوع دیدار ها و احساس ها، وشاید هم به خاطر برونگراییم. شب که شد احساس امید، احساس لذت از زندگی و شرایط، احساس پر بودن، هدفدار بودن، سرحال، خوشحال، تا جایی که حتی دلم خواب را نمی خواهد.

راستش وقتی می خوابم کمی از امیدم را از دست میدهم، بیشتر به خاطر رویایی است که قرار است شب ببینم، حتما یک کابوس است، البته نه از آن کابوس ها که هرکسی که میبیند از خواب میپرد، ازآنهایی که خوب هستند ولی در بیدار شدن حس بدی به من میدهند، تا جایی که از خواب میترسم.

دلیل دیگر از دست دادن امیدم، _ البته کمی _، اینست که فردا چه روزی باشد، شنبه؟ جمعه؟ پنجشنبه؟ هرکدام حسی ایجاد میکند، در روزگاران بسیار دور تعطیلات آرزوی من بود ولی در7 سال اخیر از کابوسهای من است، از تعطیلات متنفرم، مخصوصا از نوع مناسبتی آن به غیر از چند مورد، مثل عید نوروز آن هم فقط 4 روز، عید قربان و فطر،و از انواع ناراحت کننده اش فقط عاشورا و تاسوعا، اصلا بقیه زیبایی ندارند که بخواهم خوشم بیاید، از همان ابتدا هم که از عصر جمعه متنفر بودم، ولی امروزه از شب جمعه یعنی شبی که فردایش شنبه است خوشم می آید. کلا تعطیلات چیز خوبی نیست، من در تعطیلات احساس پوچی میکنم. شاید به خاطر تنها ماندن در خانه باشد ولی کلا عادت کرده ام از عصر جمعه بدم بیاید.

شنبه خوب است، روز شنبه من به زندگی باز هم امیدوار میشوم،

روز یکشنبه از امید بدست آمده لذت میبرم،

روز دوشنبه به امیدواری عادت میکنم

و روز سه شنبه یادم می افتد که انگار دوباره تعطیلات دارد از راه میرسد ولی جون هنوز سه شنبه است کاملا مغموم نمیشوم،

 روز چهار شنبه تا ظهر حالم خوب است ولی عصر که می شود دلم میگیرد،ولی باز شب تاثیر مثبت خود را میگذارد و به این فکر میکنم که فردا پنجشنبه است، روزی که من از بچگی عاشقش بودم، روزی که من در آن به دنیا آمدم هرچند شب شده بود. خلاصه روز قشنگی است، به امید فرداروز پنجشنبه ، خوابیدن، زیبایی خوبی دارد. پنجشنبه دوباره امیدوار میشو م ولی نهایتا تا 24 ساعت ادامه می یابد، روز جمعه که البته بیشتر مربوط به زمان عصر میشود، پوچی و غم و اندوه مرا غرق در خود میکند و روز از نو روزی از نو.

علامت سوال بزرگی مرا به خود مشغول کرده است، شاید از یک فقر درونی در من نشعت گرفته باشد، این فقر درونی را خودم عشق میدانم، و تا حدود زیادی مطمئنم، این یک فقر درونی بسیار عمیق است، از این فقر ها زیاد دیده ام که خوشبختانه خودم هم مبتلا شده ام. البته باید میگفتم بدبختانه ولی از آنجایی که درد درد عشق است مبتلا شدن به آن نعمت است. پس شکر نعمت واجب می شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 2:26 توسط فرشید بخشی |

احساس میکنم که یخ زده ام.

احساس می کنم که احساسم نیز یخ زده باشد،

دیگر لمسش نمی کنم.

 سرمای این احساس از درون قلب یک سنگ بلورین زیبا  منتشر شده است.

 این را خوب درک کرده ام.

حتی زیبایی آن سنگ نیز هیچ چیز از سرمایش کم نمی کرد.

حتی انعکاس رنگین کمان از دل آن سنگ نیز هیچ اثری بر سرمای منجمد کننده اش نداشت.

چه میتوان کرد؟؟؟ سنگ است دیگر، سنگ زخم می کند، سنگ میشکند، سنگ سخت است.

برای زیستن با سنگ،  آب باید بود.

 او تو را زخم کند ، تو خود التیام یابی، او تو را بشکافد، تو در آغوش گیری...

خیلی سرد است.

آری، حتما یخ زده ام.

+ نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 2:9 توسط فرشید بخشی |

بهزاد جان٬ اکنون که من پشت میزم برای تو می نویسم٬ تو بر تخت بیمارستانی٬ سرمی به دستت وصل است و شاید هم خوابیده ای٬ هر چه هست شاید بهتر از ساعتی قبل باشد که سرم خون به دستت وصل بود٬ و چه لحظات پر اضطرابی بود٬ چه سخت است دیدن کیسه ی خون که به رگهای زندگی تو گرما می بخشید تا بتوانی سرپا بایستی. چه پر التهاب دیدن چشم های اشک آلود همدمتُ٬همدلت ٬ همسرت٬ و حسرت اینکه چرا نمی توانم کاری بکنم. هر چه بود با آخرین پیامک سونای کمی آرام شدم ٬خدا را شکر میگویم. برایت دعا میکنم که زود خوب شوی و از خدا میخواهم که دلهره را از قلب خانواده ات٬ همسرت و من بزداید.

برادرت فرشید

+ نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 3:4 توسط فرشید بخشی |

شیک ترین استقبال

+ نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 1:43 توسط فرشید بخشی |

سلام

اول سلام میدهم چون با سلام مانوسم.

ای کاش معنی سلام را میفهمیدیم٬

اگر اینگونه بود٬

خدا حافظی دیگر معنا نداشت.

+ نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 1:31 توسط فرشید بخشی |